نوشته های یه پسر دیوونه

free

post

حرف


نمدونم چطور برات بگم

نمدونم چطور برام ميگي

داستان از يه ماه پيش شروع شد

شايد از يه ماه كمتر

شايدم بيشتر

دقيق يادم نيس.

شايدم بعد مشهد رفتنت بود.

همه چيز با اومدن يه پيام

و

يه عكس شروع شد.

يه پيام با اين مضمون

داره با يكي ديگه ميپره

با اومدن پيام اصلا فكري تو ذهنم نيومد و پاكش كردم

و يه عكس

كه فك ميكنم تو يه جايي گرفته شده بود

يه ميز قهوه اي كنار يه ستون

و يه شاخ گل رز قرمز رو ميز

و يه دختر و پسر روبروي هم.

عكسه رو هم بعد از ديدنش پاك كردم.

بعد ازون ديگه خبري ازون كسي كه اين كار رو كرد نشده تا الان.

نمدونم كيه

نمدونم قصدش چي بود

ولي

ازون به بعد هي دورتر و دورتر شديم از هم

حالا به هر دليلي

رفتي مسافرت و نتونستم باهات در ميون بزارم

اومدي و من نبودم

اومدم و مامان جون تحريمت كرده بود

داداشت شبا كنارت بود

تو دانشگاه هم كه جديدا ميگي فضولي ميكنن

تا حالا سابقه نداشت ولي ييهو سروكله دختر تو چت وب پيداشد

و هر جوري ردشون ميكردم بعدش يكي ديگه سروكلش پيدا ميشد

بهم ريختم

نمدونستم چي به چيه

اين كيه

عكس چيه

من كجام

چي داره ميشه.

مغزم هنگ كرده بود

نمدونستم اصلا چي غلطه و چي درسته

يكم بدخلق شدم و فهميدي فك كنم

نمدونستي چرا

الان دارم بهت ميگم چرا اين مدت يجوري شدم

باهام صحبت كن و درستم كن.

الان فك كنم جواب اينكه چرا اين مدت اينجوري شدم رو گرفتي

چرا ميگفتم دوسم نداري

حالا اگه دوسم نداري و يا هر كسي وهر چيزي هست بهم بگو

حتي اگه چيز كوچولويي هم باشه

حتي اگه فكر ميكني نگي بهتره

بگو همه چيز رو بگو بهم.

ميدونيكه خيلي دوست دارم

 

[ چهارشنبه 01 آبان 1398 ] [ 19:10 ] [ freetitle ] [ ارسال نظر(0) ]